قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت، که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود:
اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد .
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شدکه حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا
بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را، رودخانه ها و درختها را ،آدمیان و پرنده ها را و نفرت از
روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای
سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیندو در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی

قانون تو تنهايي من است و تنهايي من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست
و اين سرنوشت سادگيست !

يه شب يه ستاره شانس از آسمون افتاد رو زمين بهم گفت
دنيارو مي خواي يا يه دوست خوب ؟؟؟
گفتم هيچ كدوم . چون يه دوست دارم كه واسم مثل يه دنياست

به کسي عشق بورز که لايق عشقت باشد نه آنکه تشنه عشق زيرا تشنه عشق روزي
سيراب ميگردد
به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت
دست کسي را نگير اگر رها خواهي کرد.
به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست!

يادت باشه اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون
لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت
دروغ ميگي و هنوز دوستش داري


