بی عنوان ...

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید.
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بودو
مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟
مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم ؟
![]()
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم
سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست ...
![]()
اى صمیمی ، اى دوست! گاه و بى گاه لب پنجره خاطره ام می آیى.
اى قدیمى ، اى خوب! تو مرا یاد كنى یا نكنى،من به یادت هستم.
آرزویم همه سر سبزى توست. دائم از خنده لبانت لبریز! دامنت پر گل باد.

...
...
+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت21:1توسط نسرین |


